سلام سنجد جون هستم در خدمت شده. آقو ما دیشب داستان داشتیم.دیروز عصر با خواهرک از تهران راه افتادیم و ساعت هشت شب رسیدیم خونه. این چند روز خواهرک همش میگفت دلش یه جوریه و گلاب به روتون دستشویی بزرگ هم نرفته بود. از اونجایی که خیلی خسته بودیم، چایی دم
برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 18:44
اومدم آرایشگاه. نیاز داشتم به این قیافه ی داغونم یه سر و سامونی بدم. چه عالمی دارند. هفت تا دختر با قد و قواره های مختلف، تاپ و شلوارک و پابند. لب های ژل زده. ناخن ها و مژه های کاشته. موهای بلند و رنگ و مش شده و خنده های بلند و ادا و اطوار . صحبت فق
برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 18:44
این چند روز خیلی بد بود.اول حال خودم. بعد ترکیدن آپاندیس برادر هستی، بعدتر بد شدن حال خواهرک و درمونگاه و بیمارستان، بعدتر فهمیدن اینکه برادرم توی شرکت مشکل پیدا کرده و اومده بیرون و در حال حاضر با اینهمه بدهی، از کار بیکار شده، بعدتر عصبانیت از دست
برچسب: کسینوسی, نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 18:44